ناناجان
پروردگارا! مگذار دغدغه های زمینی،زمین گیرم کند.خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را بخاطر مشتی روزمرگی نگیر.

بارمان بهترین و عزیزترین عیدی است که خدای مهربون در سال 90 به من بخشیده است.خدا جون سپاسگزارم...


آرشيو مطالب

دی 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

بهمن 1390

آبان 1390

مهر 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

____________________
مطالب اخیر

یلدا و بارمان

جه زود میگدره

بهار و تابستان 91

فروردین 91

هفتمین مروارید

بهمن 90و اسفند 90

خداحافظ خونه گلشهر

یه اتفاق خوب....

از کجا شروع کنم؟

عاشق ماست خوردنتم

پنج ماهگی و اداره

نیم سالگیت مبارک

شیرینی ممنوع!!!

واقعا زود میگذره....

باز هم بی بارمانی

اولین آتلیه

چرا؟؟؟؟؟؟؟

شش ماه استعلاجی...چه زود گذشت

تازه های مرداد

مشهدی بارمان جان

____________________
پیوندهای روزانه

ninisite

شهرزاد

____________________
پیوند ها

مانی ...تنها بهانه زیستن

آریا ...بهار در بهار

یاسین کوچولو

محمدحسین کوچولو

آریا جان و مامان مریم

یونا داده خداوند

ترنج کوچولو

بهداد کوچولو

سپند بانو

داریوش کوچولو

رامیلا کوچولو

کسری کوچولو

پونا

آناهل فرشته خدا

بارمان جیگر،برسام عسل

کودکانه های کیان و کارین

____________________
آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 5 نفر
بازديدهاي ديروز : 41 نفر
بازدید هفته قبل : 51 نفر
كل بازديدها : 54076 نفر

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

دوشنبه 18 دی 1391

یلدا و بارمان

بعذ از دو هفته بارمان بیمار داری و هزار جور گریه و زاری که چرا پسرم خوب نمیشه و دندون درد من که خیلی وحشتناک بود ...بالاخره روی شادی رو دیدیم و شب یلدا رفتیم خونه مامان عطی اینا و حسابی دور هم بودیم و بارمان طبق معمول مهمونی رو با شیرین کاریاش گرم کرد...خودش گاهی اوقات میگه:Hot Hot از کارتون آ لوین و سنجاب های 3 یاد گرفته...

شب یلدای بارمانی(دقیقا 15 تا عکس گرفتم ،تا بالاخره تو یکیش بارمان روح نیست...خیلی فعالیت داره..گاهی اوقات وقتی ازش عکس میگیرم خودش میگه 1 2 ..چیک چیک)عاشقتم جیگلممم

هنوز حرف نمیزنه ولی همه چی میفهمه!!!!!!!!!!(به جون خودم )و حسابی پانتومیم بازی می کنه و چیزایی که میگه واقعا انگشت شمارن،روم نمیشه بگم حتی ماما یا آطته (عاطفه)رو هم یه وقتایی که مجبور شه میگه....

ولی بچه ام یه باغ وحشه..از صدای شیر گرفته تا عنکبوت و در میاره و اونایی که وحشی ان انگشت اشاره اش و میاره بالا و هی میگه اوف اوفمشغول تلفنمشغول تلفنمشغول تلفن

الهی فداش شم..موقع تاپ تاپ خمیر  بازی کردن،وقتی میرسم به "کارد یا قیچی؟؟؟؟؟"یه هو بلن میشه میشینه و هی انگشتشو تکون میده و میگه اوف اوفمشغول تلفنمشغول تلفنمشغول تلفن......بارمان جر زن نمیذاره قلقلکش بدم.

خیلی خودشیفته است،هر جا عکس خودش و ببینه بوس بارون میکنه...

موقع بای بای کردن هم بوس میفرسته

هفته ای یه بار هم واسه اش کیک تهیه می کنیم و شمع و مراسم فوت کردن،وقتی کیک میذارم جلوش یه جنتلمنی میشه خدا می دونههههههههه فداش شم قلبونش بشمقلب

داریم میریم برف بازی

اولین قدمهای بارمان جان مامان روی برف

خیلی بهش سفارش کردم، دست من یا عارفه جون و نگه دار ،وگرنه سر میخوری آخ میشی...الهی فداش شم اینقدر این پسر حرف گوش کنه....حواسش هست عارفه دستشو ول نکنه.

به بارمان میگم تل من و ندیدی؟

میگه:نه

میگم:بریم پیدا کنیم؟

میگه:نه

بعد راه می افتم برم تو اتاق که یه هو آقا با یه تل جلو من سبز میشه...

عمر من این جوری میگذره با پسرم.....

دندون در آوردنش حسابی کلافه ش کرده...خیلی اذیت میشه بچه ام.....

خیلی خیلی بد شده اصلا نمی فهمم چه جوری روز و شب میاد و میره...دلم میخواد یکی زمان و نگهداره.

وابستگیم به بارمان خیلی زیاد شده...همه اش به فکرشم...(توضیح واضحات؟؟؟؟؟؟؟؟؟)من چه ام شده؟؟؟؟؟؟؟؟

ممنون واسه همه چی،خدااااااااااا.

موضوع :

دوشنبه 18 دی 1391

جه زود میگدره

دلم واسه اون روزا تنگ شده....

بارمان کچل خزنده                             با صدای ذوق و خنده

دنیای منی    بهترینم مهربونم

شکر

 

موضوع :

دوشنبه 8 آبان 1391

بهار و تابستان 91

قلب 7 خرداد هشتمین سالگرد عقد من و بهرام جون...خونه سپیده اینا

بارمان توسط بابا بهرام عاشق TV شده و این تنها بهانه ای است که بارمان خان میشینه و من به کارام میرسم.پسرم خیلی باحاله با همه سلول هاش کارتون میبنه.

تولد خردادی ها ی (خاندان مامان عطی)خونه مامانی نصرت،نمی تونم ازش عکس بگیرم ...مگه میشینه؟؟؟؟؟؟؟؟(با تشکر از حامد و یگانه)

بارمان:"واسه چی آب نمیریزی تو لیوانم من آب بازی رو دوست دارم."نه آب میگه نه بابا نه ماما!!!!!!فقط پانتومیم.....

اتاق یک فرشته و خود فرشته...(اتاق مذکور تاکنون مرتب بودن را به خود ندیده است،خواهشمند است جهت مرتب شدن ارایه طریق فرمایید. با تشکر مامان عاطفه )

رادین و بارمان در ذربند...کسری خارج از کادر....خنده

اعتراف می کنم:بچه شیرینیه زندگیه....عاشقتم بارمان جان گل پسر قند عسل زیباترین بهترین

خدا واسه من ببخشه بچه ام و خدا واسه همه ببخشه.....الهی سیر پدر و مادر بشن.....(آمین)

موضوع :

يکشنبه 7 آبان 1391

فروردین 91

من تولد گرفتم ،روز اول فروردین ...با تلاش زیاد ...

نمیدونم چرا من هر کاری میخوام بکنم باید مبارزه کنم...کی تولد بگیرم،کجا بگیرم،شام چی باشه،کیا باشن،واقعا شانس ندارم ...

من تولد گرفتم واسه پسرم ،شام ساندویچ دادیم،خونه بابای بهرام جون،

...هورا

بالاخره موفق شدم ولی یه ماه شب تا صبح نخوابیدم اینقدر که استرس داشتم.

چون بهرام زیاد موافق نبود و حواشی هم زیاد داشتیم...ولی من عادت دارم پس ،من عزمم و جزم کردم و یه تنه رفتم جلو ...به خاطر تولد یک سالگی تنها پسرم بارمان...

تولد بارمان جان خیلی خوش گذشت رقص و پایکوبی و کیکی که شبیه قطار بود و بادکنک هاو شام خوشمزه با کمک ...و آتیش بازی و بخش باز کردن هدیه ها که خیلی جالب بود...

بارمان جان با دهان باز همه رو نیگاه می کرد و همه اش بغل من بود.

وقت نکردم یه عکس درست و حسابی از بچه ام بگیرم.اشکال نداره بابا خوش بودن مهمه...

وقتی شمع ها رو فوت کردیم حسابی هو هوچی چی بازی در آوردیم.

این هم یه عکس با تارا جون

و من با اینکه پام ناقص بود و لی کفش پاشنه دار پوشیدم که تا یه هفته پام اینقدر درد گرفته بود که نگو ،ولی اینقدر پررو هستم که اصلا به   روی خودم نیاوردم.

بعد هم به پیشنهاد عمو بابک مهربون رفتیم کیش(تقریبا یه هفته)...با این هدف که بارمان جان دریا رو واسه اولین بار ببینه.دریا به من آرامش میده پس به پسرم هم آرامش میدهااااد.

تارا بهترین همسفرمون بود ...خیلی دوستش می دارم.

داریم میریم دریا..........هوریا

بارمان و اولین آب بازی

من و بارمان جان در ساحل مرجانی ....یه کوچولو ماسه بازی کرد!!!!(ای بابا ماسه هم بود.)

وااااای واسه خرید کردن که رسما بز تایلندی سوارمون کرد...همین جور واسه خودش میرفت ...

یا گرسنه میشد زود ...یا اینکه همه اش خوابش میومد.

توبه کردیم من و بهرام جون که دیگه هرگز مسافرت نریم........ولی توبه پدر و مادر بچه دار مرگه....

بعد از 13 به در تقریبا 14 روز سرما خورد و روزای سختی رو گذروندیم....خیلی بد بود.تو اداره همه اش حال بارمان و می پرسید من هی اشکام در میومد،چون بینی اش کیپ بود و موقع خوابیدن و شیر خوردن یه عالمه گریه می کرد.واقعا بچه ام اذیت شد.

روزای آخر فروردین تنها عموی من رفت و من فرصت نکردم که واسه آخرین بار بغلش کنم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم...همیشه با یادآوری خاطراتمون چشمام خیسه....

چرا ما قدر روزای کنار هم شاد بودن و کم میدونیم ....خدایا....

 

 

موضوع :

يکشنبه 9 مهر 1391

هفتمین مروارید

خوشحالم ...آخه تو هستی در کنارم ...چی کم دارم؟      هیچی نمیخوام      چون تو رو دارم.....خوشحالم

پس از یه عالمه گاز گرفتگی از جانب بارمان جان و تب کردن ها ...بینی کیپ شدن ها ....وگریه کردن های بی دلیل شبانه  .....بالاخره تعداد دندون های بارمان جان از شش به هفت افزایش یافت...من هم که عدد 7 و دوست دارم.)

یه جورایی خیلی خوشحالم که بالاخره یه دندون تشریف آورد و از یه طرف هم نگرانم...چون بارمان من دو تا دندون پایین داره و 4 تا بالا و الان سمت راست فک بالا یه دندون جاش خالیه و دندون نیش درنیومده....متفکر

ها ها اگه این دندونه بزرگ شه دهان مبارک بارمان جان عینهو منگنه کش میشه

خدایا کمک کن به بارمان که منگنه کش نشه

 

موضوع :

جمعه 17 شهريور 1391

بهمن 90و اسفند 90

وای . . . ی من خیلی عقبم ...91 هم داره میره من همینطور خجسته بازی از خودم در میارم.

خوب 7 بهمن تولد 32 سالگی من خیلی خوب بود یه احساس وصف نشدنی داشتم از اینکه مامان یه فرشته ام یا یه مامان فرشته ام بی خیال اینقدر سخت نگیریم...واقعا احساسم این جوری بود از خود متشکر و پر از اعتماد به نفس...و دقیقا نزدیکای ماه بودم تو آسمون.

بهرام به پیشنهاد عارفه من و سورپرایز کرد،خونه عارفه اینا و داستانش خیلی واسه خودم جالبه و مفصل . هر وقت یادم میاد از سر تا پا لبخند میشم

...کلی حرکات موزون انجام دادم و بارمان جان هم شوکه بود و مثل یه بچه کوالا به من چسبیده بود...

خیلی شادی بازی در آوردیم.

عکس اصلا نداریم همه اششششش فیلم است...(همین و بس..خلاص)شیطان

بعد از اون که خیلی خوشحال بودم و فکر میکردم واقعا این تولد ،تولد با تو (بارمان جان) بودنه... فکر می کردم دوباره به دنیا اومدم...حسابی خودم و چشم کردم و آخ خداجان چه وحشتناک نمیتونم بگم....

در سن 32 سال و 2 روزگی ،از جوب جلو خونه جدید پریدم و زانوم  ترک خورد و به طرز وحشتناکی آسیب دید...تازه الان بعد از یه عالمه آتل بستن و فیزیوتراپی بهتر شدم ولی مثل خانوم پیرا هر شب پادرد دارم.......

خیلی جالب بود بارمان داشت راه می افتاد و من داشتم از پا می افتادم ،چون عملا نمی تونستم دنبالش بدوم و مواظبش باشم...چه جالبه بازی روزگارمتفکر

مامان عطی و بابا قدرتی هر وقت این وضعیت شل شل زنان من و میدیدن خیلی غصه می خوردن...(ببخشید اگه باعث ناراحتی تون شدم.)خجالتخجالت

بهمن و اسفند 90 همینجور گذشت...کار اداره که خیلی وحشتناک بود و شور شیرین من هم داشت راه میوفتاد ...هیچی یادم نیست ..ولی یادمه که تولدش راه میرفت.یعنی روز 1.1.91

و از اونجایی که خونه هنوز جمع و جور نشده بود...همه عکسهای پسر جونم و با گوشی خودم یا بهرام جون گرفتم.

بارمان جان مهربون

مامان عاشقه بارمان     بارمان عاشقه مامان     بارمان خودش میدونه   مامان عاشق میمونه...

بارمان جان و روز ولنتاین که کسری اینا ما رو دعوت کردن شبدیز

عزیزترینی تو بهترینی(عینهو کیک اسفنجی شده،چون بعداز ظهر 3 ساعت خوابیده)

بدون شرح

و بالاخره خواب یک فرشته کوچولو (هر چی می بینمت سیر نمیشم....)

این فرشته های آسمونی که از بهشت اومدن و به ما خیلی افتخار دادن از این بابت..........هرگز هیچ کس و اذیت  نمی کنن همه شیطنتاشون ...زیباست.و این ما هستیم که نمیتونیم باهاشون درست رفتار کنیم و گاهی اوقات اونا رو ناراحت می کنیم.

خدایا میشه لطفا این  شعار و ملکه ذهن همه مامان و بابا ها کنی...دوستت دارم...همیشه شکرگذارم.قلب

 

 

موضوع :

جمعه 17 شهريور 1391

خداحافظ خونه گلشهر

دقیقا شب یلدا همه  خونه زندگیمون منتقل شد به خونه جدید و بالاخره هورا شدیم.

هرچند که اسباب کشی با بارمان جان خیلی سخت بود ولی مامانی اقدس ،پسر جان و نگه داشت و ما هم جمع و جور کردیم و یه مدت هم خونه مامان عطی اینا بودیم.تا خونه تمیز شه و بوی رنگ بره.مگه بوی رنگ میرفت تا مدتها بوی یایا میدادیم.(اسم نقاشمون یحیی بود ولی از اونجایی که خیلی مهمونمون بود و به زور بیرونش کردیم باهاش پسرخاله شدیم و بهش می گفتیم یایا،بگذریم بنده خدا کارش خیلی خوب بود)

خیلی سخت بود واقعا سخت بود بیشتر از همه واسه بهرام جان،خیلی خودش و اذیت کرد.و یه عالمه از وسایل و با ماشین خودش جابه جا کرد.

اولین شب یلدای بارمان جان هم اینجوری گذشت،بدون من و بهرام...(به من هم میگن مادر) بی خیال ایشااله امسال جبران می کنم...

کلا چون بهرام جون زیاد اهل این چیزا نیست من هم زیاد خودمو اذیت نمیکنم،کلا دیگه میخوام از خیلی احساساتی شلوغ پلوغ تغییر وضعیت بدم به آروم و سرد ...

چرا که نه، دوره زمونه الان این جوری  به صرفه تر و بهتره...و این وضعیت در مورد من ادامه پیدا می کنه تا به خفه خون میرسه سبزسبز....(فقط امیدوارم یه هو منفجر نشم؟عصبانی)

از اونجایی که من عاشقه تنوعم حالا یه مدتی هم این جوری سپری می کنم تا ببینم چی پیش میاد ...من و میخواد یا نمیخواد....نکنه امشب هم نیاد...چشام به ساعت بمونه...(باز رفتم جاده خاکی)

و اما تو اداره با اینکه سرم خیلی شلوغه و مثل اسب کار میکنم ...ولی اینقدر شیطونی میکنم با ناهید  ،تا میریم اتاق معاون طفلی میگه"این بدجنس ها اومدن."

ما اینیم دیگه همیشه به این ،فکر میکردم "میو میو عوض میشه"...

بارمان جان من، تمام کابینت ها رو به هم میریزه ...نه اون موقع ها همه چی رو به هم میریخت ...کلا چیز خاصی نبود مثل همه بچه های شیطون و دوست داشتنیه و البته فوق العاده خوش اخلاق و اجتماعی ...جریانات قد و وزنش هم خدا رو شکر نرماله ...

عمو سعید بهش میگه آب چکون ...همینجور راه میره و از لب و دهنش آب میچکه...وحشتناکه ...هر چی عرق نعنا و زیره و موز و خرما هم بهش میدیم افاقه نمیکنه...موندم به خدا...

مرتب کردن خونه جدید، دقیقا تا عید طول کشید ...چون بهرام جون خیلی حال و حوصله نداشت من هم که با یه بچه و کار و زمستون و ...چه روزای ناخوبی ...

چند تا عکس از پسر گل بلبلم بذارم ...(جو عوض شه)

بارمان متشخص همچنان در خونه گلشهر(عید غدیر)

 

 این هم نمونه ای از فعالیت های بارمان جان در نیمه دوم سال 90

آرزو به دلم گذاشت که یه بار سوار روروئک بشه ،همیشه از بیرون باهاش بازی کرد و سرگرم شد.

بارمان جان و خرمالوهای باباقدرتی و البته بهرام جون

مادر مادر ...الهی قلبونت بشم بی بیخت...الهی قلبون انگشتات بشم ...که همیشه در حال اشاره است.

خدایا تو را سپاس که به من پسری دادی ...مهربون کنجکاو ...که فرصت سر خاراندن نداشته باشم ...و سرم خیلی به کار خودم باشد....چشمک

دیماه 90

موضوع :

شنبه 4 شهريور 1391

یه اتفاق خوب....

هورا هورا همین جور که داشتم عکس های پسر عزیزم و مرتب می کردم یو هو این و پیدا کردم مربوط به 10 مهرماه 90 تولد امیرحسین ه......

اولین باری که رفتیم خونه امیر حسین اینا البته دسته جمعی ....

به خاطر خواب بارمان مامان زود برگشتیم ...هر جا بریم شب نشینی باید ساعت 10 تا 10 و نیم خونه باشیم تا بارمان جان واسه خواب آماده شه و با آرامش بخوابه...قربونش بشم.

جالب اینجاست که تو همه عکسها عمو حسین ،بارمان و بغل کرده ...ها ها ها

 

خدایا واقعا ازت ممنونم من این دور هم جمع شدن ها رو دوست دارم...ماچماچ

موضوع :

سه شنبه 24 مرداد 1391

از کجا شروع کنم؟

 نمیدونم از کجا شروع کنم از همین الان و برگردم یا ...

بلی چقدر حرف واسه گفتن دارم تو این مدت هر شب تو ذهنم نوشتم و عکس های پسرم و پیوست کردم و...تو خیالم به روز بودم ...ولی امروز دیدم که خیلی عقبم از همه کس و همه جا و همه چی...

نمیدونم افسردگی بود یا مشغله کاری و ذهنی.

میگن بعضی از خانما بعد از زایمان افسردگی میگیرن ،فکر کنم به خاطر مشکلات زیادی که بعد از زایمان واسه ام پیش اومد و به نوبت مثل آوار سرم خراب میشد ،یه افسردگی داغون گرفتم نه نه سوپر افسردگی گرفتم.

اداره ...نظارت...خرید خونه...ترک کشکک زانو...اسباب کشی

بارمان پسر منه(1000 بار) دایه مهربان تر از مادر وجود نداره

بارمان ...بارمان مامان ...عشق مامان...مامان عاشق بارمان

الهی قربونت بشم مامی جان چه کوچولو بودی....ماچماچقلب اینقدر این آویز تخت نگون بخت و کشیدی و انداختی بیرون که من هم از رو رفتم و برش داشتم...

چقدر زود گذشت...یادم نیست کی شروع کردی به ایستادن،هیچی یادم نیست...کی دو قدمی شدی؟کی راه افتادی؟کی عاشق TV شدی؟سوالسوالخنثیخنثی

خواب نبودم خیلی در گیر بودم...

همه چی زود میگذره به عنوان مثال من و بهرام هم 7 ساله شدیم.آخی (....5.9.83)قهقههقهقهه

من هم چون عدد 7 رو خیلی دوست دارم ؛تصمیم گرفتم که بهرام جون و سورپرایز کنم...کجا؟خوب معلومه خونه مامان عطی اینا...مامان بابا ی بهرام و امیرحسین و نگین هم گفتیم بیان .منو امیرحسین کیک سفارش دادیم و شام هم گفتم از بیرون بیارن.آخه من که با یه بچه نمیتونم کیک و غذا درست کنم تازه نمیخواستم بهرام جون هم متوجه این جریانات بشه...خلاصه ناهار خونه مامان عطی اینا بودیم و عصری هم عارفه و سعید ،بهرام و برداشتن بردن بیرون .اونوقت من و بابا قدرتی و مامان عطی خونه رو مرتب کردیم و میوه چیندیم ...بعد بهرام جان اومد و واقعا واقعا سورپریز شد ...چون من و بارمان جان با یه شاخه گل در و باز کردیم و بهش تبریک گفتیم و بعد بهرام جان بدو بدو رفت از بین اون همه جمیعت مامان و باباش و بوس کرد و اینجا بود که من و کلیه مدعوین (سورپریز کردن به این میگن)واقعا ...واقعا سورپریز شدیم......ها ها ها

بارمان جان من، اولین دندونش  9.9.90 مشاهده شد.یه هفته بچه ام چیزی نخورد ...بردیمش دکتر..اونوقت خانوم دکتر با چوب بستنی به ما نشون داد که دندون اومد...واااااااای اینقدر خوشحال بودم اصلا نمیتونم توصیف کنم رو پای خودم بند نبودم ،مثل برادران رایت در پوست خود نمیگنجیدم.به همه اس ام اس زدم.تو خیابون جیغ میزدم و می پریدم بالا و پایین همه منو نیگاه میکردن...

شب خونه عارفه اینا دعوت بودیم ،آرش اینا بودن ولی اونا اصلا درجه شادی و شعف من و نفهمیدن ،چون اونا بارمان ندارن...تازه پاستیل دندونی خریدیم و به عنوان دندونی بردیم.چند روز بعدش مامان عطی آش درست کرد و واسه همه بردیم ...

راستی دندون دومش شب یلدا در آومد که مامان اقدس(مامان بابا بهرام)آش درست کرد.

خدا جون بارمان من داره تند تند بزرگ میشه اما من هنوز تو لحظه تولدش در جا میزنم ...التماست میکنم کمکم کن که از تموم لحظه های با بارمان و بهرام بودن لذت ببرم.

کمکم کن خودم نباشم هر جور که بهرام دوست داره باشم...و به بهرام کمک کن که .... قبل از این که دیر شه.گریهگریهگریهتعجب(به قول سمنانی ها عاطیفا دیونه)

 

موضوع :

دوشنبه 30 آبان 1390

عاشق ماست خوردنتم

خیلی باحاله بعد از هر قاشق ماست یه ربع خودتو میذاری رو ویبره و من و بابا بهرام و دایی علی و...حسابی میخندیم.آنچنان هویج و سیب و با ملچ و مولوچ میخوری که ...آخ که من چقدر دوستت دارم.

عاشق کفش خوردنه،من واقعا بی تقصیرم(هی به من نگین :به تو هم میگن مادر؟؟؟؟؟؟؟سبز)

آبان ماه ......آهان یه بار تهران هم رفتیم که وااااااااای ما رو بز سوار کردی

اصلا تو راه نخوابیدی .مامان عطی می گفت:"این چه بچه ای ،همه بچه ها تو ماشین خوابشون میگیره"

نخوابیدن هیچی ...بی خیال ...از اول تا آخر جاده هم انگشت اشاره ات به بیرون بود که بریم از ماشین بیرون تازه یه عالمه هم من و گاز گرفتی با این که دندون نداشتی!!!!!!!کلافه

بعد من به مامان عطی گفتم دیگه هرگز تهران نمیام.تا بارمان بزرگ شه.مامان خانم گفت:"یعنی تا زن بگیره"

مامانه داریم ما.خنثیوقت تمام

راستی همه همکلاسی های دانشگاه من امسال خدا بهشون نی نی داده یا میده خیلی تصادف جالبیه بچه هامون هم مثل ما همسن میشن...چه باحال خیلی خوشم میاد..البته اولیشون بارمان جان منه(فداش بشم)

آره دیگه یه چندتایی شون اومدن خونه ما و واسه من و بارمان جان هدیه آوردن.عکس جند تا از بچه هارو گرفتم ،آریا جون عکسش نیست چون همون موقع خواب بود.

وقتی رفتن خونه وحشتناک شده بود...انگار یه گله اسب از خونمون رد شده...2 تا حامله هم داشتیم.بارمان جان هم از اون جایی که میزبان بود اصلا کم نیاورد و یک سره با بچه های بزرگتر از خودش جلوی میز وسط ایستاده بود و باهاشون با زبون بی زبونی بازی  میکرد.

بدون شرح

محمدرضا که 90 ی نیست.خیلی آروم و ماه بود.

پریزاد کوچولو که مامانش همش میخوابوندش.

سامیار جان که 89 یه و مامانش یه سارا کوچولو تو دلش بود که قراره دیماه بیاد.

بارمان جان من...

آخرین مهمونی در خانه گلشهر

دیگه کم کم داریم با این خونه خداحافظی می کنیم ...و باید هر چه زودتر تخلیه شیم...

راستی بارمان جان اولین بار در آبان ماه سرما خورد که اصلا دوست ندارم جزییات و به یاد بیارم،خیلی وحشتناک نبود.(بی خییالللل)ناراحت

الهی هیچ نی نی ای سرما نخوره و اگه سرما خورد زود زود خوب شه که مامانش غضه نخوره...(خوابم میاد.)خمیازههیپنوتیزمخمیازه

موضوع :

چهارشنبه 13 مهر 1390

پنج ماهگی و اداره

مهمونی 5 ماهگی بارمان جان خیلی آروم برگذار شد،من حال خوشی نداشتم و فرداش داشتم میرفتم اداره ...

واسه تولد 5 ماهگی بارمان جان عمو سعید اینا و عمو آرش اینا سر زده اومدن خونه ما تا من و از افسردگی در بیارن یه عالمه پ ن پ خوندیم و خندیدیم...کیک نداشتیم الهی بمیرم (به من هم میگن مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟گریه)

و بالاخره بارمان رفت پیش مامان عطی،یه هفته اول خیلی سخت بود خیلی حالم بد بود،صبح که میخواستم با بارمان خداحافظی کنم گلوم ورم میکرد و حس میکردم دارم خفه میشم،میرفتم اداره تا یک ساعت موقعیت مکانی مو درک نمی کردم...اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟

هی به مامان عطی زنگ میزدم،به مامانم اعتماد داشتم که خوب از پسش برمیاد ولی میترسیدم بارمان جان اذیتش کنه،اخلاق مامانم خیلی به من نزدیکه و می دونستم که بارمان در آرامشه.

مامان عطی رو خیلی دوست دارم که قبول کرده مواظب پسرم باشه....بو...وس

(همه چی آرومه       من چقدر دلتنگم        بارمانم پیشم نیست        من چقدر داغونم

من چه جور مامانی      هستم ای بارمان جان        من و ببخش و شاد باش     زیرکانه خوش باش      شاید این خوب باشه   هم واسه من    هم تو    چاره ای نیست مامی      میگذره این دوران         همه چی آرومه ....نیشخند )

تز مامان عطی اینه که نمیگه زیاد باهاش حرف بزنیم که بارمان زود حرف بزنه حالا چه عجله ای؟بچه بهتره تو این سن آرامش داشته باشه همه چی به موقع...راست میگه من هم همین عقیده رو دارم...

ساعت کارم که تموم میشه تمام راه و میدوم فقط میخوام خودم و هر چه سریعتر به بارمان برسونم...یکی دو روز اول تا من و میدید میزد شروع میکرد به گریه کردن خیلی ناراحت کننده بود یه جورایی با چشماش به من میفهمونه که ...من هم حسلبی عذاب وجدان میگیرم.ولی من وقتی بعدش یه عالمه انرژی میگیرم و سعی می کنم این مدتی رو که پیشش نبودم جبران کنم

 واسه اش شعر میخونم یه عالمه(بیچاره همسایه هامون)...زنبور طلایی،توپ سفیدم،یه توپ دارم،تولدت مبارک،گل از همه رنگ،تاب تاب عباسی،دالی موشه،تاتی ها،A B C...،جدول ضرب،توی ده شلمرود،حسنی ما یه بره داشت،حموم و خیلی دوست دارم وعمو عمو زنجیر باف ...قصه واسه اش تعریف میکنم شنگول و منگول،خاله ماندگار،کدو قلقله زن (با یه عالمه ادا و اطوار)،جای عروسکاش حرف میزنم باهم ،چهار دست و پا میریم حسابی خوش میگذرونم باهاش ،ولی نمیگم بگو بابا مامی ...

 

موضوع :

جمعه 1 مهر 1390

نیم سالگیت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک نیم سالگیت مبارک هورا هورا هوریا خیلی خوشحالم آخه تو هستی کنارم

خدا رو شکر واکسن 6 ماهگیت خیلی خوب و راحت بود و اصلا اذیت نشدی،بابا بهرام افتخار داد و با ما اومد ولی موقع واکسن زدنت رفت از اتاق بیرون و من خودم به تنهایی پاهای مثل پشمکت و محکم گرفتم ...شرمنده ولی به خاطر خودت بود دیگه مامی گله نکن تازه خیلی شجاعی و صبور اصلا گریه نکردی مرسی عزیزم...

بارمان جان چرا از مروارید و دندون و این حرفا خبری نیست؟؟؟؟؟

چیا میگی؟ت ت ب ب ک ک

با انگشت و اشارت ما رو کشتی اصلا از این ژست خارج نمیشی...من رفتم یه کلاغ پر یادت بدم ،فکر نمیکردم اینقدر جو گیر باشی...ساعت و TV رو اگه بهت بگم کجاست نشون میدی.

تولد نیم سالگیت و خونه مامان عطی اینا گرفتیم و مامانی و بابایی(مامان بابای بابا بهرام جون)و عمو امیرحسین اینا هم اومدن اونجا و دور هم بودیم .

بارمان جان نیم ساله

نمیدونم چرا کیکهای بارمان جان همیشه بدون شمعه(خوب معلومه مامان زرنگی مثل من دارهبازنده)

بارمان جان و پدربزرگ های مهربان(البته هر کی به بابا قدرتی میگه مبارکه بابابزرگ شدی .مبارکه.

میگه:"من بابابزرگ نشدم خانومم مادربزرگ شده."(این هم از بابای شیطون بلای من)

بارمان جان در مهمونی عموسعید اینا(روز مهرگان)

به جون خودم همیشه یه عالمه تو سرم فکر دارم ولی نمیتونم یه تولد درست و حسابی واسه عمرم بگیرم.اوه

بارمان جان در تولد نیم سالگی(6 ماهگی) بهمون قول داد که در تولد 60 سالگیش همه ماها رو !!!! دعوت کنه.پیر شی پسرم.بغل

 

موضوع :

پنجشنبه 31 شهريور 1390

شیرینی ممنوع!!!

تازگیها که دقت می کنم میبینم همه زندگیمون خوردن و مزه کردن شده...خلق و خوی ...(چه بد واقعا)،میریم پیک نیک که بخوریم،میریم مهمونی که بخوریم،میریم سفر که بخوریم،بعد از صبحانه میگیم ناهار چی بخوریم ،بعد از ناهار میگیم شام چی بخوریم.وسیله تعریف و تمجید از هر چیزی مزه اونه.اصلا بدون خوردن که خوش نمیگذره...خیلی درب داغون شدم...از خودم بدم میاد.

وقتی خدای مهربون،بهترین هدیه زندگیمون و میده،یه نی نی سالم(از نوع بی دندون و کچل!!) که با ارزش تر از اون وجود نداره،زیباترین نعمت آسمونی شاهکار خلقت(شیطون و بلا) یه فرشته کوچولو که بوی بهشت میده....

چرا میگیم بچه شیرینه؟چرا میگیم خوردنیه؟...شیرین عسل خنده هات و بخورم بامزه شور تعجبتعجبتعجب....

چقدر شکم؟چقدر خوردن؟چرا قابلمه ؟حالم از همه چی بخصوص قابلمه به هم میخوره...(یاد ختنه بارمان میفتم اشکم سرازیر میشه.)از خودم خجالت میکشم نه از خودم بدم میاد.

امروز صبح که داشتم میرفتم اداره در خونه رو بستم و با خودم گفتم شیرینی ممنوع.........

بارمان من نه...نمیذارم ...بشی تو باید زندگی کنی...

تو عشق منی

عمر منی

زندگی منی روز و شب منی(خداییش هر شب خواب بارمان جان و میبینم.)

نفس منی

تو بهترینی عزیزترینی جذابترینی خوشبوترینی دلچسبترینی نازنینی آرام جانی

و بالاخره دلنشین ترین ترانه زندگی من و بابا بهرامی....

                خیلی دوستت داریم تا خدااا.............................ااااااااااااااا

موضوع :

27 شهريور 1390

واقعا زود میگذره....

من موندم چرا میگن بچه همسایه زود بزرگ میشه!!یه جور بی انصافیه...بودن کنار این فرشته های آسمونی که هر لحظه بوی عطر بهشتیشون آدم گیج و ویج و مست میکنه...خیلی زود میگدره ...خوش میگذره...بهتر از این نمیشه...خیلی دلشون بخواد...اییییییششششششش

وااای چقدر احساس بزرگی می کنم هیچ وقت تو عمرم اینقدر اعتماد به نفس نداشتم........

نمیدونم چه جوری بگم که خیلی دوستت دارم...شوشولی فوفولی مامی

چرا تو رورویک نمیشینی؟؟

آه ............دوستت دارم می دونی... قربونت بشم همیشه...این که چاره نمیشه...تپلی ریزه میزه

هر چی میبینم سیر نمیشم.......خوب معلومه عکسای بارمان جان و دیگه ......

میگم بارمان جان میخوام برم فین کنم ...آقا از خنده روده بر میشه ...پسر اینقدر شفت...خنده

قربون انگشتات بشمخوشمزهخوشمزه

خدا جون مواظب همه مامانا و بچه ها باش.....(اگه وقت کردی هوای باباها رو هم داشته باش.)

موضوع :

20 شهريور 1390

باز هم بی بارمانی

این روزا تو اداره من و دیوونه کردن هی به من میگن چرا اینقدر آرومی؟چرا شوخی نمیکنی؟چرا دیگه قاه قاه نمی خندی؟چقدر صبور و مهربون شدیتعجبتعجب؟؟؟؟عاطفه شیطون کجاست؟

مامان عطی هم هی به من میگه تو افسردگی دارییییییی!!!!!!!

و بابا بهرام میگه چقدر حساس و زودرنج شدی؟؟؟؟؟؟؟

راست میگن همه اش تو فکرم ...از فکر بارمان یه ثانیه هم بیرون نمیام...زیاد حوصله حرف و حدیث و ندارم و فقط به پسرم فکر می کنم ...بعضی وقتا هم فکرای بد  می کنم و بعدش الکی اشکام میاد و........

دیوونه دارم میشم...دیوونه بارمان جان مامان...هر ثانیه دلم واسه اش تنگ میشه...

راستی راستی آخ جووون عروسی به خیر و خوشی تموم شد خیلی استرس داشتم با یه نی نی عروسی رفتن خیلی سخته ولی مامان عطی اینا حسابی کمک کردن و همه چی به خیر گذشت،از لباس و ... چیزی نمیگم چون خدا بهم خیلی رحم کرد اگه اون مدلی که مامانم گیر داده بود میشد ......واااااااای حسابی ناجور می شد.

بارمان خیلی بلا شده دستش و به هر جا که بتونه میگیره و بلند میشه حتی دیوار صااااااااف....

وااااااای از زمین خورن هاش نمیگم یا یه جای سرش قوره یا ورم کرده ،خیلی انرژی داره .........من موندم پاهاش خسته نمیشه بیشتر بازیهاش و می ایسته جلوی مبل و .......بعضی وقتا پاهاش قرمز میشه ولی ............نمیشینه وقتی بیداره توالت رفتن من یه افسانه است.

من چه ام شده خوب میشم...هر بچه ای میبینم فکر میکنم مال مانه همش فکر می کنم مامان همه بچه های دنیام ...آآآآخ خسته نیستم...اصلا از بارمان داری خسته نمیشم ولی ...آخه من چه ام شده؟

بگذریم...حلا عکس های عروسی

باران جان و دایی علی

 

بارمان جان و باباش یه روز دیگه (سالگرد عروسیه عارفه و عمو سعید)تشویق

متاسفانه بابا بهرام و بارمان جان با هم عکس ندارند.چون بابا خیلی کار داشت.بابا بهرام از مرد خوباست که نگو و نپرس ...چشمکنیشخند(من نگم کی بگه؟؟؟؟؟؟)

تو این زمونه عشق نمیمونه    عاشقی و عشق چیه وفا کدومه(یاد عروسی خودم افتادم.....)

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد