ناناجان

پروردگارا! مگذار دغدغه های زمینی،زمین گیرم کند.خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را بخاطر مشتی روزمرگی نگیر.

یلدا و بارمان

بعذ از دو هفته بارمان بیمار داری و هزار جور گریه و زاری که چرا پسرم خوب نمیشه و دندون درد من که خیلی وحشتناک بود ...بالاخره روی شادی رو دیدیم و شب یلدا رفتیم خونه مامان عطی اینا و حسابی دور هم بودیم و بارمان طبق معمول مهمونی رو با شیرین کاریاش گرم کرد...خودش گاهی اوقات میگه:Hot Hot از کارتون آ لوین و سنجاب های 3 یاد گرفته... شب یلدای بارمانی(دقیقا 15 تا عکس گرفتم ،تا بالاخره تو یکیش بارمان روح نیست...خیلی فعالیت داره..گاهی اوقات وقتی ازش عکس میگیرم خودش میگه 1 2 ..چیک چیک)عاشقتم جیگلممم هنوز حرف نمیزنه ولی همه چی میفهمه!!!!!!!!!!(به جون خودم )و حسابی پانتومیم بازی می کنه و چیزایی که میگه واقعا انگشت شمارن،روم نمیشه بگم حتی ماما یا آط...
18 دی 1391

جه زود میگدره

دلم واسه اون روزا تنگ شده.... بارمان کچل خزنده                             با صدای ذوق و خنده دنیای منی    بهترینم مهربونم شکر   ...
18 دی 1391

بهار و تابستان 91

7 خرداد هشتمین سالگرد عقد من و بهرام جون...خونه سپیده اینا بارمان توسط بابا بهرام عاشق TV شده و این تنها بهانه ای است که بارمان خان میشینه و من به کارام میرسم.پسرم خیلی باحاله با همه سلول هاش کارتون میبنه. تولد خردادی ها ی (خاندان مامان عطی)خونه مامانی نصرت،نمی تونم ازش عکس بگیرم ...مگه میشینه؟؟؟؟؟؟؟؟(با تشکر از حامد و یگانه) بارمان:"واسه چی آب نمیریزی تو لیوانم من آب بازی رو دوست دارم."نه آب میگه نه بابا نه ماما!!!!!!فقط پانتومیم..... اتاق یک فرشته و خود فرشته...(اتاق مذکور تاکنون مرتب بودن را به خود ندیده است،خواهشمند است جهت مرتب شدن ارایه طریق فرمایید. با تشکر مامان عاطفه ) رادین و بارمان در ذربند...کسری خ...
8 آبان 1391

فروردین 91

من تولد گرفتم ،روز اول فروردین ...با تلاش زیاد ... نمیدونم چرا من هر کاری میخوام بکنم باید مبارزه کنم...کی تولد بگیرم،کجا بگیرم،شام چی باشه،کیا باشن،واقعا شانس ندارم ... من تولد گرفتم واسه پسرم ،شام ساندویچ دادیم،خونه بابای بهرام جون، ...هورا بالاخره موفق شدم ولی یه ماه شب تا صبح نخوابیدم اینقدر که استرس داشتم. چون بهرام زیاد موافق نبود و حواشی هم زیاد داشتیم...ولی من عادت دارم پس ،من عزمم و جزم کردم و یه تنه رفتم جلو ...به خاطر تولد یک سالگی تنها پسرم بارمان... تولد بارمان جان خیلی خوش گذشت رقص و پایکوبی و کیکی که شبیه قطار بود و بادکنک هاو شام خوشمزه با کمک ...و آتیش بازی و بخش باز کردن هدیه ها که خیلی جالب بود... بارمان ...
7 آبان 1391

هفتمین مروارید

خوشحالم ...آخه تو هستی در کنارم ...چی کم دارم؟      هیچی نمیخوام      چون تو رو دارم.....خوشحالم پس از یه عالمه گاز گرفتگی از جانب بارمان جان و تب کردن ها ...بینی کیپ شدن ها ....وگریه کردن های بی دلیل شبانه  .....بالاخره تعداد دندون های بارمان جان از شش به هفت افزایش یافت...من هم که عدد 7 و دوست دارم.) یه جورایی خیلی خوشحالم که بالاخره یه دندون تشریف آورد و از یه طرف هم نگرانم...چون بارمان من دو تا دندون پایین داره و 4 تا بالا و الان سمت راست فک بالا یه دندون جاش خالیه و دندون نیش درنیومده.... ها ها اگه این دندونه بزرگ شه دهان مبارک بارمان جان عینهو منگنه کش میشه خدای...
9 مهر 1391

بهمن 90و اسفند 90

وای . . . ی من خیلی عقبم ...91 هم داره میره من همینطور خجسته بازی از خودم در میارم. خوب 7 بهمن تولد 32 سالگی من خیلی خوب بود یه احساس وصف نشدنی داشتم از اینکه مامان یه فرشته ام یا یه مامان فرشته ام بی خیال اینقدر سخت نگیریم...واقعا احساسم این جوری بود از خود متشکر و پر از اعتماد به نفس...و دقیقا نزدیکای ماه بودم تو آسمون. بهرام به پیشنهاد عارفه من و سورپرایز کرد،خونه عارفه اینا و داستانش خیلی واسه خودم جالبه و مفصل . هر وقت یادم میاد از سر تا پا لبخند میشم ...کلی حرکات موزون انجام دادم و بارمان جان هم شوکه بود و مثل یه بچه کوالا به من چسبیده بود... خیلی شادی بازی در آوردیم. عکس اصلا نداریم همه اششششش فیلم است...(همین و بس..خلاص)...
17 شهريور 1391

خداحافظ خونه گلشهر

دقیقا شب یلدا همه  خونه زندگیمون منتقل شد به خونه جدید و بالاخره هورا شدیم. هرچند که اسباب کشی با بارمان جان خیلی سخت بود ولی مامانی اقدس ،پسر جان و نگه داشت و ما هم جمع و جور کردیم و یه مدت هم خونه مامان عطی اینا بودیم.تا خونه تمیز شه و بوی رنگ بره.مگه بوی رنگ میرفت تا مدتها بوی یایا میدادیم.(اسم نقاشمون یحیی بود ولی از اونجایی که خیلی مهمونمون بود و به زور بیرونش کردیم باهاش پسرخاله شدیم و بهش می گفتیم یایا،بگذریم بنده خدا کارش خیلی خوب بود) خیلی سخت بود واقعا سخت بود بیشتر از همه واسه بهرام جان،خیلی خودش و اذیت کرد.و یه عالمه از وسایل و با ماشین خودش جابه جا کرد. اولین شب یلدای بارمان جان هم اینجوری گذشت،بدون من و به...
17 شهريور 1391

یه اتفاق خوب....

هورا هورا همین جور که داشتم عکس های پسر عزیزم و مرتب می کردم یو هو این و پیدا کردم مربوط به 10 مهرماه 90 تولد امیرحسین ه...... اولین باری که رفتیم خونه امیر حسین اینا البته دسته جمعی .... به خاطر خواب بارمان مامان زود برگشتیم ... هر جا بریم شب نشینی باید ساعت 10 تا 10 و نیم خونه باشیم تا بارمان جان واسه خواب آماده شه و با آرامش بخوابه...قربونش بشم. جالب اینجاست که تو همه عکسها عمو حسین ،بارمان و بغل کرده ...ها ها ها   خدایا واقعا ازت ممنونم من این دور هم جمع شدن ها رو دوست دارم... ...
4 شهريور 1391

از کجا شروع کنم؟

 نمیدونم از کجا شروع کنم از همین الان و برگردم یا ... بلی چقدر حرف واسه گفتن دارم تو این مدت هر شب تو ذهنم نوشتم و عکس های پسرم و پیوست کردم و...تو خیالم به روز بودم ...ولی امروز دیدم که خیلی عقبم از همه کس و همه جا و همه چی... نمیدونم افسردگی بود یا مشغله کاری و ذهنی. میگن بعضی از خانما بعد از زایمان افسردگی میگیرن ،فکر کنم به خاطر مشکلات زیادی که بعد از زایمان واسه ام پیش اومد و به نوبت مثل آوار سرم خراب میشد ،یه افسردگی داغون گرفتم نه نه سوپر افسردگی گرفتم. اداره ...نظارت...خرید خونه...ترک کشکک زانو...اسباب کشی بارمان پسر منه(1000 بار) دایه مهربان تر از مادر وجود نداره بارمان ...بارمان مامان ...ع...
24 مرداد 1391

عاشق ماست خوردنتم

خیلی باحاله بعد از هر قاشق ماست یه ربع خودتو میذاری رو ویبره و من و بابا بهرام و دایی علی و...حسابی میخندیم.آنچنان هویج و سیب و با ملچ و مولوچ میخوری که ...آخ که من چقدر دوستت دارم. عاشق کفش خوردنه،من واقعا بی تقصیرم(هی به من نگین :به تو هم میگن مادر؟؟؟؟؟؟؟ ) آبان ماه ......آهان یه بار تهران هم رفتیم که وااااااااای ما رو بز سوار کردی اصلا تو راه نخوابیدی .مامان عطی می گفت:"این چه بچه ای ،همه بچه ها تو ماشین خوابشون میگیره" نخوابیدن هیچی ...بی خیال ...از اول تا آخر جاده هم انگشت اشاره ات به بیرون بود که بریم از ماشین بیرون تازه یه عالمه هم من و گاز گرفتی با این که دندون نداشتی!!!!!!! بعد من به مامان عطی گفتم دیگه هرگز ت...
30 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناجان می باشد